ردی از دستهات بر دیوار، گوشه ی تخت مانده هنوز
گفته بودی که میکُشی من رو، بی تو انگار مرده ام هر روز
خواب و بیدار میشم و انگار توی دستام منزوی میشی
من نگفتم بمون یا برگرد، فکر میکردم عاشقم میشی
تا خود صبح بیدارم، تو شبایی که ماه میتابه
این دروغه که فرهادت، بی تو شیرین و خوب میخوابه
تو برو این خیال یک روزی، میشه مثل تموم عادتهام
هر تنی رو به جات میگیرم، میشه لبهات گم توی لبهام
حتی فرهادشون نباشم من، بوسه هامون چقدر شیرینه
شاید این حس مشترک باشه، بوسه هامون عمیق و غمگینه

مهیار مظلومی

https://www.facebook.com/RooheHasti

/ 0 نظر / 38 بازدید