ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

سهم من از نگاهت


لغتهایی ست که درز می کند از چشمانت


و می نشیند روی دستانم


من زل می زنم بهشان


ساکت


و دور از نگاهت همشان را سر می کشم


 

گفتی چونی؟


گفتم بر سر باد نعره می زنم


که همه چیز را بر هم زد


و لغتهایت را برد


گفتی لغتی که بیرون بیاد و "تو" نباشد باید برود


و من لام را مزه می کردم هنوز


مثل لبهایت


 

گفتی کجایی؟


گفتم این جا، کنار تو


گفتی: این تمام می شود،


و من ب را می بوییدم


مثل بودنت


 

گفتی چشمانت را ببند


بستم


گفتی ببین


و من سین را دیدم


مثل نام تو..


 
 
ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:
 وقتی تمام می شود این خط ها

برای من سیاهی کاغذ می ماند

و برای تو شعری ناب

 
 
ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

دلم کودک شده است


بهانه گیری می کند


و من شده ام  تاریکی اتاقی

که خواب را از چشمانش می گیرد


روشنم کن


 
 
ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

وقتی ح برای تو حلال بود و برای ما حرام


حال ما با تو فرق داشت


 
 
ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: روز ،نور ،سایه

 

 
من حس می کنم روز بهانه ایست
 
برای بازی نور با سایه تو

و برای گرم شدن من زیر آفتاب


من صدایی می شنوم

مدام تکرار می شود این توهم

این شب است که در کمین نشسته است

تا گلها را برباید

و رودخانه ها را بخشکاند

و سایه تو را ببرد 


من سایه ات را محکم گرفته ام...
 


 
 
ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: صدا ،علف ،عشق ،باران

به سبکی این صدا ایمان بیاور

باد برای تو تکرار می کند زندگی علفها را

و برای تمام کسانی که ایستاده اند در ردیفهای موازی

فال گوش

منجمد

 

شتاب کن به این صدا

این صدا خوبست

این صدا جنگ را تمام می کند

این صدا سوت می زند در تنهایی

این صدا به باران دست می دهد

این، صدای علفهای زیر پای من است که عاشق بودند  ...

 

<خودم>


 
 
ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: شعر ،دروغ ،صداقت


من به شعر وعده داده ام

کلماتم را بیاورم

بر لب پله بنشینم

مدادم را بتراشم

و آن قدر دروغ بگویم

که همه دیوان اشعارم را به آتش بکشند

آنگاه فقط تو می مانی و من و سکوتی صادق 


<خودم>


 
 
ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: دوری ،باد ،سیگار

 

یک قدم که دورتر می شوی

هوا رخنه می کند به خاطراتم

رنگ از رخسار گلها می پرد

و چشمانم بی خودی خیس می شوند

 

 دورتر که می شوی

باد گوشه ای می نشیند

سیگار می کشد

و ساعتم می خوابد

 

یک قدم که دورتر می شوی

یک جفت جای پا بیشتر روی زمین می ماند

و یک سایه اضافه می شود به در هم رفتگی سایه هامان

 

بیشتر که می روی

دوباره یک سایه است

و یک رد پا

و من یادم می آید

که باد سیگاری نیست

 

<خودم>

 


 
 
ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: خواب ،بوسه

 

من خواب یک پرنده را دیدم

که در دستان تو لانه کرده بود

و خواب گلی که از شانه هایت می رویید

من دیدم که آسمان به تو لبخند می زد

و باران تو را صدا می کرد

 

در شالیزار بود انگار

که صدایم کردی

و آفتاب بود انگار بوسه ات

 

بیدار که شدم لبانم هنوز گرم بود

 

 

<خودم>


I had a dream

A bird was nesting in your hands,

And flowers were growing on your shoulders,

I saw the sky was smiling at you,

And the rain was shouting your name.

 

I guess I heard you calling my name at the meadow

And your kiss was like sunshine

 

When I woke up, my lips were still warm


 
 
ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: باغ ،باران

 

1455336pr5n93ya3p.gif image by Anamaria Barrios Fantasy

 

تو در باغ برای گلها شبنم می چیدی

و برای باد فرفره  می ساختی

 

من در پی ات بودم 

در خیابان هایی که بعدازطهرهایش

مزه ی گس عریانی می داد

و شبهایش

فریادهای خفته را لالایی می کرد

و تو نبودی

 

به باغ که رسیدم باران می بارید...

 

<خودم>

 

In the garden,

You were collecting dew drops for the flowers

And making spinners for the wind

 

I was searching for you in the streets

Whose afternoons

Feel of the numbness of nudity,

And whose nights

Sing silent shouts as lullabies.

But you were not there.

 

When I came upon the garden,

It was raining...

 

 


 
 
ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: ذهن خالی

 

حکایت غریبیست

ذهن خالی من و اندیشه های نقطه چین

سفیدی کاغذ و رد هوسرانی مداد

نیاز من و ناز کلمات

 

حکایت غریبیست

دستان من و آغوش تو ...

 

<خودم>


 
 
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: مرداب

بوی تعفن به مشام می رسد

در اینجا که من زنده ام

همه چیز فرو می رود

همه چیز در سیاهی مرداب



من فریاد زدم وقتی فرو می رفتی

و کسی نبود

هیچ وقت هیچ کس نبوده است

باد بود که در گوشمان می پیچید

و ما مست می شدیم



من فریاد زدم وقتی فرو می رفتی

و کسی نبود که بداند

و هیچ وقت کسی نمی دانست

که چرا من در مرداب می رویم

 

<خودم>


 
 
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ امرداد ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

من باد بودم و تو باران،

در هم می تنیدیم

و برگها از زمین فرار می کردند

و دوباره به شاخه ها می چسبیدند

سبز

 

کولاک می شد

وقتی در آغوشم بودی

روی سنگفرشها

زیر برگها

لای موهای دختران خیابانی

و روی پستانهای زنی برهنه در برابر پنجره باز

 

کسی صدا زد

پنجره بسته شد

و صدای غلتیدن ما روی شیشه

خواب را حرام کرد بر مرد همسایه

<خودم>


 
 
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

با کدامین پرنده به دیدار آسمانهایی بدون خورشید

و بدون ابر شتاب می کنی؟

 

بایست

 

من برای یافتن دلمشغولی های یک گیاه

به مهمانی کرمهای خاکی رفته ام

 

و برای رسیدن به اوج لذت

جاودانگی را عریان کرده ام

 

سیلی به گوش باد زده ام

و به خورشید تهمت هرزگی زده ام

 

ماه را شبها در خیابان فروخته ام

و به زمین حرفهای رکیک آموخته ام

 

سوگند می خورم که گیاه دلش نمی آمد

که من رازش را بر سر صنوبر ها افشا کنم

 

و دلش نمی آمد که بگویم در ریشه چه می گذرد

 

من به اسبهای وحشی نجابت آموختم

به کرکسها مهربانی

و به گرگها نوع دوستی

 

من ساقه های یک گل را از پیچک نجات بخشیدم

و برای کفتارها غذای تازه آوردم

 

من در بیابان جنگل رویاندم

و حشرات را از تارهای عنکبوت رها کردم

 

به خدا برنامه هفتگی دادم

و شیطان را به مرخصی فرستادم

 

 

قدری بایست

 

دیگر کاری نمانده است

می توانم در دستانت عاشق شوم

و با بوسه هایت بمیرم

<خودم>


 
 
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

 

انتظار، قربانی خواهش دیدنت می شد

 

وقتی تنها سکوت بود

 

و تو باران بودی

 

 

من محو می شدم در گونه هایت

 

که خیس

 

و در لبهایت

 

که سرخ

 

 

ببین

 

این گونه تاوان می دهم

 

به گلهایی

 

که ندادمت

 

و به کلماتی

 

که نستودمت

 

 

من اسیر شده ام

 

و خواهش دیدنت قربانی انتظار می شود...

 

 

<خودم>


 
 
ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

برایم دفتری بیاور

پر از مهرهای صد آفرین

می خواهم بنویسمت

 

مداد خریده ام

قرمز

سیاه

 

نامت را دورنگ

روی همه خطوط می نویسم

و تمام گلهای باغچه را به آن می آویزم

 

به مدادهایم فرفره سنجاق می کنم

تا بوسه نفسهایت

جریمه هایم را ببرد بر باد

 

سرمشق هایم را پاره می کنم باز

و به مدرسه می روم

با دفتری پر از نام تو

 

باور کن

مدرسه ما فرق می کند

ما درگوشه کلاس می ایستیم ...

<خودم>


 
 
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

لکه های سیاه

روی کاغذهای پراکنده

 

رد دلتنگی من

در برابر خواهش نوشتن تو...

در برابر سبکی تحمل ناپذیر هستی

 

امتناع مداد از نوشتن

بی توانی کاغذ در به آغوش کشیدنت

و شانه های من

نور ماه را به عاریه گرفته اند

برای گفتن از چشمانت

 

نگفتم بهشان که لغتهایم را سپردم به آب

 

فقط قدری عین شین و قاف مانده است... بی نقطه

<خودم>


 
 
ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

حسودم

 

به تمام پسرانی که عاشقت بودند

 

با چشمانی لرزان

 

و دستانی سرد

در انتظار لمس گرم دستانت

 

حسودم

به باد که لابلای موهایت می پیچد

مجنون وار

 و  سرمست 

 

حسودم

به زمین

که قدمهای تو را می شمارد

بی قرار

 

و این قبل از قصه رسواییم در نگاهت بود

 

به همه شان حق می دهم بعد این ... 

<خودم>


 
 
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

بادهای وحشی به تاراج برده اند جاودانگی بوسه هایت را

 

روی علفزاری که بدنهامان همخوابه شدند

 

و روحهامان سرشار

غروب را می نگریستند

 

ما رها

 

ما ابدیتی بی صدا

 

جای می گرفتیم در قطرات شبنم صبحگاهی

زیر درختان همیشه سبز

 

بوسه هایت برای من

و لبهایت برای هر که در آغوش داردت...

 

<خودم>


 
 
ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

سهم تو

نگاهی بود که خاک شد

سهم ما دستانی که رویید

و سهم آنها نفسهایی که به شماره افتاد...

 

این بار هم ای زیاده خواهان

سهم ما

در ازای سهم شما...

<خودم>


 
 
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

 

تکرار خسته کننده می شود

 

 

چون همآغوشی های پی در پی

 

 

و فریادت می پیچد

 

 

در پیچیدگی زمان

 

 

چون باکره گی ای تکرار شونده

 

 

در صبح روسپی گری ای مقدس

 

 

 

و این شروع ماندن است

 

 

در فکرهایی که رهایت نمی کنند

 

 

تا ابدیت

 

 

تا بازگشت به آغاز هستی

 

 

به تولد زمان...

 

 

<خودم> 

 

repetition is boring


the same as having sex repeatedly


your scream resonates through the complexity of time


the same as returning to virginity


at the dawn of a sacred prostitution



as such is the beginning

 
of the thoughts which do not leave you alone


until the end of eternity


until the starting point of the universe


until the birth of time

 

<S.U.>

 

 


 
 
ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

 

 

پیله

خانه اجدادیمان بود

و پروانه شدن رسم مان.

تار و پود تان بر باد خواهد رفت

به شوق فرو خورده گلهای منتظر...

 <خودم>


 
 
ساعت ٦:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

همه داراییم کلماتی بود

که سر هم می کردم

برای گفتن از دستانت

کلمات محدود

کلمات گنگ

 

چه چیز فراسوی بودن من

می تواند

که آزاد کند هستیم را

از دست و پا زدن در این زمان تکراری

 

آغوشت

یا تمنای بوسه ای بی جان در وداع

 

دیگر ذهنم خالیست

از انبوه پراکنده آدمها

و سودایشان برای زندگی ابدی

 

همه چیز غربال می شود

و فرو می ریزد

در طنین نفسهایت

 

حتی آیینه ای که زمانی عکس دو نفره مان بود

<خودم>


 
 
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

به تاریکی خو کرده

چشمانت

دنیا نزدیک آمده انگار

و تو پوست شب را لمس می کنی

کسی شمعی برای دنیا بیاورد

ما به وضوح تصاویر در شب شک کرده ایم

و به باکرگی خورشید در ابتدای سحر

خدا را در آب گل آلود نقاشی کرده ایم

و به شیطان تهمت ناروا زده ایم

زبانمان دو دم بود

وقتی می گفتیم دوستت می دارم

و دوستمان لبخندی بر لبش نقاشی کرده بود

نباید در شب می خوابیدیم

شب را باید فهمید

عشق را،

باید لمس کرد.

باید زیست...

<خودم>


 
 
ساعت ٤:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

چشمهایت رسوایم کرد

 

وقتی با دلهره همه جملاتی که مرور کرده بودم

 

از یادم رفت

 

وقتی گیسوانت

 

لابلای کلماتم بازی می کرد

 

و من به بر هم ریختگی ناتوان کلمات

 

می اندیشیدم

 

در برابر دیدگانت

 

و به لبخندی

 

که نه دیگر نقش صورتت

 

که سوگند نامه من برای سوزاندن لغت نامه هایم بود

 

<خودم>

 

Your eyes revealed me almost,

 

while I forgot all the words I'd prepared to say

with presentiment…

 

While your hair was playing amongst my words,

I was thinking to consternation of incapable words,

In front of your eyes,

And to your smile, which was not more than a mere gesture,


but rather an oath to burn up my lexicons…

 

<S.U>

 


 
 
ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

سکوت همه جا را گرفته بود

و تو زاده شدی،

تاریکی بود

و تو خندیدی،

دلها سنگی

و تو عاشق شدی

 

آن صفیر که سینه ات را شکافت

ظلمتی بود

که خنده ات را نمی تابید

از آن پس

سکوت در خود ماند

و فریاد را به نگاهت بخشید...

 

<خودم>

 


 
 
ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ خرداد ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

وجود تو 

وجود من

آمیخته به هم

شکل می گیرد

در حرکتی آزاد

فراسوی بودن

و زمان

 

 

دیگر کوری نخواهد بود

دیگر کسی نخواهد مرد

دستانم دیگر نمی لرزند

اکنون زمان بودن من است

و کودکانه گفتن ام

در حضور تو

من مسیح شده ام در نگاهت...

 

<خودم>

Your existence,

my existence,

mixed up together

form something new

in a free movement

beyond "being" and "time"

 

There would be no more blind people

There would be no more death

 

My hands are not trembling anymore

 

It is my time, to be

and to say

in a juvenile manner, in your presence

 

I've became Christ in your looking…

<S.U.>

 


 
 
ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

انگشتهام خشکید به دهانم

نگاهم

مبهوت

بی امتداد

 

می کشیدم انگار

 

من به عهد بودم

تو حوا آفریدیش...

<خودم>


 
 
ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اسفند ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

زمان نهیب می زندم،

بازگشتی نیست

و تکراری

 

به سادگی خوشه ها می خشکند

و آبها فرو می روند

در زمین

 

انگشتانت می لرزند

 

مرده است خدا

و تو به یک توهم مطلق زانو زده ای

 

شمشیرها فرو می آیند

و تو بی سهم

و قانع به جیره ای روزانه

 

شاید آنکه به صلیب کشیدند

بی گناه،

عشق

یا عصمت به تاراج رفته یک نوازش بود

 

و آن رها شده

سرگردانی نگاه

در جستجوی بوسه ای حقیقی

 

و فراموشی نهیب زمان

 

تکرارم کن...

<خودم>


 
 
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

زکام شده اید انگار

گلوتان ملتهب است

چشمهاتان خیس

و نفسهاتان

سخت...

 

فریاد کنید

روزی سه بار

شادی را قبل خواب قرقره کنید

نگاهتان را بخور بدهید

و یادتان باشد

عشق را عضلانی تزریق کنید

<خودم>


 
 
ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

شاید چیزی باقیست هنوز

 

برای زندگی

 

گرمی نگاهت

خنده ات

و یا بوسه ات

 

بوی نا گرفته اند همه

جز خاطره ات که از اول بارانی بود...

<خودم> 


 
به بهانه میلاد تو...
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

روبرویم بودی.. سکوت بود و تو نگاهم می کردی و من محو چشمانت بودم.. لحظه ای دیگر پرسیدی که کی متولد شده ام... و من روز و ماه و سالی را گفتم که ثبت شده بود... شاید اتفاق بود تقارن یک زایش... همزاد !؟... شاید هم برای پوشاندن خطایم این طور وانمود کردی... خطایی که به گفتنش عادت کرده بودم... تاریخی که دیگر وجود نداشت، زیرا من تازه متولد شده بودم... آن هنگام، در چشمانت...


 
 
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

کلمات بی مفهوم

کلمات گنگ

ذهنم روزه سکوت گرفته است گویا

 

کاش احساسم را نمی بردی...

<خودم>


 
 
ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ دی ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

بیایید بازی کنیم

دوباره

 

گویا

وضعیت سفید شده است

 

آژیر...

یادت هست؟

 

لطفا از پناهگاهتان بیرون بیایید...

 

دوباره بازی می کنیم

توپمان کجاست؟!!

 

<خودم>


 
 
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

ساکت...

صدای گریه می آید

شاید کسی مرده است

یا یکی زاده شده

شاید کسی رفته

یا یکی برگشته...

حتم دارم که کسی عاشق شده است

یا یکی عشق را از بین برده است...

 

ساکت...

صدای باد می آید...

 

<خودم>


 
 
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

خواهی مرد

در بیمارستان

زیر دستگاههایی که همه چیزت را ثبت می کنند

 

و بعد تو

همه خطوط صاف خواهند شد

 

خواهی مرد

مانند یک نئاندرتال در غار...

 

<خودم>

You will die in a hospital

While all the instruments are recording your life signals,

And then there would be only straight lines…

 

You will die

Like a Neanderthal in a cave...

<S.U.>

 


 
 
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

دلم لغزید در گودالی

 

 

و فرو افتادم در خنده ات

 

 

کاش هوا بارانی نبود...

 

 

<خودم>


 
 
ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

یاد باد آن روزگاران...

 

چند بودم در پی باد صبا                   چون مرا سودی نبود کردم رها

گفتم ای باد صبا نزدیک آی               دارمت چندین سخنها پیش آی

چونکه آمد پیش در دامی فتاد            گریه و شیون ز آنجا سر بداد

هر کجا هویی کشید و ره نبود            بی نوا هو را نمی دانست سود

چونکه هر جا می رود هو می کشد        خود نداند چه چگونه می کشد

معنی هو را نمی داند ملنگ                می زد از بهر رهایی هرچه چنگ

سر پر از باد و دلش خالی ز مهر           ادعایش تا بلندای سپهر

هر طرف می زد سر خود را به سنگ      سر بر آمد بیشتر از باد و بنگ

آن صبا مست از خیال خام بود             پر ز باد و بی خود از این جام بود

چرخ می زد بی هدف چون آسیا            آسیا را باد گرداند ز جا

چرخ چرخان می کشد خود را به دور       دور باید دور از خود دور دور

بانگ زد یک سنگ کاندرش حبس بود    کای پسر این چرخها دارد چه سود؟

پر ز خالی شو تهی شو از پری                ناگهان از دام و زندان بپری

چون تهی گردی بگردی گرد خود           گرد بادی پر توان سازی ز خود

دام را اندر خودت خواهی کشید              ناگهان از بند ذلت وارهید

این تو را باشد نخستین جایگه               اندرین وادی به دانش گام نه

وز به گلها و خلایق بی دریغ                 سوی صحراها ببر یک تکه میغ

باش اکنون باد را تصویر نیست               بازگشت آب را تدبیر نیست

<خودم>


 
 
ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ دی ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

با شور و اشتیاق فراوانی دفتر مشقم را به معلم دادم. با خودم فکر می کردم که بهترین مشق دنیا را نوشته ام و معلمم حتما "هزار آفرین" زیبایی بابت آن در دفترم ثبت خواهد کرد. خطوط ضربدر قرمز رنگی که بر صفحات دفتر ثبت شد، تمام رویاهایم را در هم ریخت و اندوه شدیدی بر من غلبه کرد. خودم را سرزنش کردم و از این که بهترین تلاشم را نکرده بودم بسیار غمگین شدم. با خود گفتم این بار بهترین مشق را خواهم نوشت. نهایت سعی خودم را کردم تا از دفعه قبل بهتر بنویسم. رویاهای قبل دوباره در سرم قوت گرفت و این بار انتظار پاداش بیشتری داشتم. اما باز ضربدر قرمز عایدم شد... بار سوم... چهارم... پنجم... دهم... و حتی آخرین برگ دفتر صد برگ مشقم... تنها عایدی دست خطی که هر بار بهتر از دفعه قبل می شد، تنها ضربدر قرمز رنگ بود...

درک این مسئله برایم دشوار بود، چون من در هر مرحله بهترین کارم را ارائه داده بودم و به علاوه هر مرحله از دفعه قبل بهتر بود.. ولی همواره جواب یکسان بود

کم کم دریافتم که

- ضربدر قرمز رنگ تنهاترین و بزرگترین هدیه ایست که برخی آدمها در برابر موفقیتهای ما می توانند به ما اعطا کنند. آنها تحسین بهتری بلد نیستند.

- عملکرد آنها مانند سکه دو رو دارد. طرف بد را به سوی خود گرفته اند (از دیدن زیبایی پیشرفت دیگران محرومند) و طرف خوب را به سمت ما گرفته اند (زیبایی تلاش برای بهتر شدن و پیشرفت را به ما هدیه می کنند).

- نفسِ تلاش کردن و تحمل سختی ها زیباست، هرچند که ظاهرا در آخر نتیجه ای به دست نیاد. گاهی نتیجه آخر کار "هزار آفرین" نیست، ضربدر قرمزِ .

- ضربدرهای قرمز و آدمهایی که ازشون استفاده می کنند، همیشه همه جا هستند و منتظرند که به شیوه خودشون بهت تبریک بگن و با حسادتها، دروغها، تهمتها، غیبتها و کارهای ارزشمند دیگه شون، یک بار دیگه بهت یادآوری کنند که  "تو آدم منحصر به فردی هستی"...


 
 
ساعت ٦:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

پدرم دعوایم کرد،

رد خودکار معلم هنوز لای انگشتانم است

 

و همه بزرگترها

 

مسخره ام کردند

وقتی عشق را با غین نوشته بودم

 

تقصیری نداشتم

پیش از آنکه قاف را بخوانیم

دیده بودمت...

<خودم>


 
 
ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

همان یک لحظه کافیست

برای زنده شدن در یلدای چشمانت

 

دیگر از مسیح کاری نمی آید...

<خودم>


 
 
ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

ذره ذره می شدم

در نگاهت

و باز سرهم می کردیم

با بوسه ات

چه بازی کودکانه ای...

 

چرا در نیمه

 

ناگهان بزرگ شدی؟؟

<خودم>


 
 
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

فوتون های سرمست

فوتون های شاد

رها در ابدیت

از ستاره ای در دلو

و پایانی ابدی

در چشمانت

در برابر بوسه های میرا

و دستی که کورسویی را در بی نهایت نشان می دهد

 

ما سرمست

ما شاد...

<خودم>


 
 
ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

آتش در دستان تو بود

و من روح خسته و سردم را

به میهمانی گرم دستانت می آوردم

تا زنده شود

و در نگاهت باز بمیرد...

<خودم>

,
 
 
ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

شادمانی و خوشبختی در یک نت تنها نهفته نیست

شادمانی آن چیزی است که در دو نتی که با هم تلاقی می کنند وجود دارد

بدبختی وقتی است که نت عوضی نواخته شود، چون نت شما با نت همسفرتان در نمی آمیزد

خطرناک ترین جدایی ها میان مردم در همین نکته نهفته است:

در ضرب آهنگ ها...

 

<کریستین بوبن>


 
 
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ آذر ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

All we have lost, will never be returned to us...

The heart will not heal...

All we can do is make peace with the past and try to learn from it...


 
 
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

دقیقا آن هنگام که انتظارش را نداری

رخ خواهد داد

 

نگاهی تازه

و قلبت باز فروخواهد ریخت

 

به همین سادگی...

 

به همین سادگی

به زندگیم آمدی

 

و به همین سادگی

رفتی

 

و من هنوز نگاه می کردم

و طعم بوسه ات هنوز باقی بود...

 

باز غیر منتظره رخ خواهد داد...

 

<خودم>


 
بازخوانی
ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

 

گفتی دوستت دارم و رفتی. من حیرت کردم.

 از دور سایه هایی غریب می آمد از جنس دلتنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق. با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت. گفتم عشق را نمی خواهم. ترسیدم و گریختم. رفتم تا پایان هرچه که بود و گم شدم. و این ها پیش از قصه ی لبخند تو بود.

جای خلوتی بود. وسطِ نیستی. گفتی:«هستم.» نگریستم اما چیزی نبود. گفتم:«نیستی» باز گفتی:«هستم». بر خود لرزیدم و در دل گفتم نه نیستی. این جا جز من کسی نیست. بعد انگار گرمای تو در دل ام ریخت. من داغ شدم گر گرفتم تا گیج شدم. بعد لبخندی زدی و من تسلیم شدم. گفتم:«هستی! تو هستی! این من هستم که نیستم». گفتی:«غلطی». و این هنوز پیش از قصه ی دستهای تو بود.

وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه. از پاره ابرهای هجر باران شوق می بارید و این تکه گوشت افتاده در قفس قفسه ی سینه ام را آتش می زد و من ذوب می شدم و پروانه ها نه. فرشته ها حیرت می کردند و این وقتی بود که هنوز دست هات انگشتانم را نبوییده بودند.

یک شب که ماه بدر بود و چشم هاش را گشوده بود تا با اشتیاق به هرچه که دلش می خواهد خیره شود تو شرم نکردی و ناگهان با انگشتان دست هات هجوم آوردی تا دست هام را فتح کردی. انگشتانت بر شانه ی انگشتانم تکیه زدند و در آغوش آنها غنودند. تو ترانه های عاشقانه می سرودی من اما همه ترس شده بودم. چیزی درونم فریاد می کشید. چیزی شعله ور می شد. شراره های عشق می سوزاند و خاکستر می کرد و همه از انگشتان تو بود. من نیست شده بودم. گفتی:«حال چگونه است؟» گفتم:«تو همه آب من همه عطش. تو همه ناز من همه نیاز. تو همه چشمه من همه تشنگی». گفتی:« تو همچنان غلطی». و این هنوز پیش از قصه ی نگاه تو بود.

فرشته ای پر کشید تا نزدیک تر آید و در شهود با ماه انباز شود. من به خاک افتادم. ناخن هام را با انگشتانت فشردی و لبخند پاشیدی. گفتی:« بر خیز». گفتم:« نتوانم». بعد ناگهان چشم هات تابیدند و من تاب از کف دادم. مرا طاقت نگریستن نبود اما توان گریستن بود. بعد تو اشک هام را از گونه هام ستردی.

فرشته پیش تر آمده بود. من گویی در چیزی فرو می رفتم. گفتم:« این چیست؟» گفتی:« اندوه!اندوه!» بعد فرو تر رفتم.

بعد تو دست بر سرم نهادی و مرا در اندوه غرقه کردی. فرشته از حسادت لرزید و بالهاش از التهاب عشق من سوخت. 

گفتی:« حال چگونه است؟» دیگر حالی نبود. عاشقی نبود. عشقی نبود. فرشته ای نبود. هرچه بود تو بودی.

بعد تو لبخند زدی و گفتی:« چنین کنند با عاشقان »

                          <از مجموعه داستانهای مصطفی مستور>

 


 
 
ساعت ٥:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

تو زیست شناسی سلولی، تمایز به پروسه ای می گن که سلولهای بدون عملکرد خاص، به سلولهایی با عملکردهای خاص تبدیل می شن.. یه سری قلب می شن یه سری مغز، یه عده چشم و ... اگه تمایز نبود ما همون سلول اولیه می موندیم.. بدون هیچ عملکرد خاصی... هیچی...

اگه دوست نداری آدم معمولی باشی... به تمایز نیاز داری... کاری کن که متفاوت باشه...

عملکرد خاص تو...


 
 
ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

بی سبب نبود،

طلسم شده ای...

 

وقتی مهتاب را به نظاره نشسته بودیم،

دستانم را رها کردی

و به جمع مردگان پیوستی

 

سراب بود آنچه در چشمانشان موج می زد

و تو

محو،

نشنیدی فریادم را،

همچون عروسکهای کوکی...

                            خوابزده،

                                    بی نگاه... 

 

من هنوز مهتاب را می نگرم

و در انتظار سپیده دم...

و گویی کسی،

شاید تو،

اینجا بوده است

هنوز دستانم گرم است...

 

گمان می کنم خسته ام

هذیان می گویم انگار

 

باید باور کنم

باید باور کنم که گرمای دستانم از ها کردن های مکرر است

باید تا صبح بنشینم

تا گزگز آفتاب بفهماندم

که تنها بوده ام...

<خودم>


 
 
ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

روزی که به دنیا آمدم باران می بارید و رنگین کمان در آسمان نمایان بود. من گریه می کردم و  مادرم رنگین کمان را به من نشان داد تا ساکت شوم. زیر گوشم می گفت: وقتی همه آسمان را ابرهای تیره پر می کنند، باران می بارد و همه چیز را می شوید و در این هنگام است که آفتاب دوباره طلوع خواهد کرد و رنگین کمان پدیدار می گردد.. به من آموخت که هماره زندگی چنین است... ابرهای تیره بر تو هجوم می آورند تا بارانی شوی.. رقیق شوی.. بوی خاک از وجودت برخیزد و سپس روزنه های نور از لابه لای تیرگی بیرون می آیند و رنگین کمان را خواهی دید.. به من آموخت که رنگین کمان در وجود من است و تنها کسانی آن را می بینند که با من زیر باران خیس شده اند، با من در بوی خاک نفس کشیده اند و با من تا تابش نور مانده اند... مثل مادرم، زمین و پدرم، آسمان...


 
 
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

 

مشق عشق می کردم با چشمانت

در نگاهت که به اندازه سادگی خیالم بود...

 

چشمانت را نبند

 

من باز خواهم گشت

نفرین خدایان سودی نخواهد داشت

رویین تن شده ام

و از دستانم گیاه می روید

سبز شده ام

 

سوسوی آن چراغ

ذکر شبهایی است که ماه گرفته است

و تو با من به آن می نگریستی...

کسی حقیقت را پنهان کرده بود

و تو نمی دیدی که خورشید در دستان من است...

 

چشمانت را نبند

صبح شده است

باید رفت...

 

<خودم>


 
 
ساعت ٧:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

 

چقدر ساده مرا جا گذاشتی روزی

و بر وفای من اما گذاشتی روزی

 

 نه ! حرف ماندن و رفتن نبود ای زیبا

 توبی بهانه دلت وا گذاشتی روزی

 

چقدر حرف قشنگی ست دوستت دارم

به روی حرمت آن پا گذاشتی روزی

 

سه چهار کلمه فقط ؛: متهم شما هستید !

و حکم را به غزلها گذاشتی روزی

 

سکوت ساده ی من بی جواب ماندن بود ؟!

کجا؟ چگونه , تو آیا گذاشتی روزی

 

اگر چه زندگیم را ربودی اما باز

تو رد پا به دل ما گذاشتی روزی!

 

به حرمتی که دلم داشت بر تو بخشیدم

چقدر ساده مرا جا گذاشتی روزی !

<وحید ضیایی>


 
معافیت کفالت...
ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

آزادیم را در ازای سپیدی موهای پدرم به من بازگرداندند...


 
 
ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

Scientific Views of LOVE

Chemistry

Biological models of sex tend to view love as a mammalian drive, much like hunger or thirst. Helen Fisher, a leading expert in the topic of love, divides the experience of love into three partly-overlapping stages: lust, attraction, and attachment. Lust exposes people to others, romantic attraction encourages people to focus their energy on mating, and attachment involves tolerating the spouse long enough to rear a child into infancy.

Lust is the initial passionate sexual desire that promotes mating, and involves the increased release of chemicals such as testosterone and estrogen. These effects rarely last more than a few weeks or months. Attraction is the more individualized and romantic desire for a specific candidate for mating, which develops out of lust as commitment to an individual mate forms. Recent studies in neuroscience have indicated that as people fall in love, the brain consistently releases a certain set of chemicals, including pheromones, dopamine, norepinephrine, and serotonin, which act similar to amphetamines, stimulating the brain's pleasure center and leading to side-effects such as an increased heart rate, loss of appetite and sleep, and an intense feeling of excitement. Research has indicated that this stage generally lasts from one and a half to three years.

Since the lust and attraction stages are both considered temporary, a third stage is needed to account for long-term relationships. Attachment is the bonding which promotes relationships that last for many years, and even decades. Attachment is generally based on commitments such as marriage and children, or on mutual friendship based on things like shared interests. It has been linked to higher levels of the chemicals oxytocin and vasopressin than short-term relationships have. In 2005, Italian scientists at Pavia University found that a protein molecule known as the nerve growth factor (NGF) has high levels when people first fall in love, but these levels return to as they were after one year. Specifically, four neurotrophin levels, i.e. NGF, BDNF, NT-3, and NT-4, of 58 subjects who had recently fallen in love were compared with levels in a control group who were either single or already engaged in a long-term relationship. The results showed that NGF levels were significantly higher in the subjects in love than as compared to either of the control groups.

Psychology

Psychology depicts love as a cognitive and social phenomenon. Psychologist Robert Sternberg formulated a triangular theory of love and argued that love has three different components: intimacy, commitment, and passion. Intimacy is a form in which two people share confidences and various details of their personal lives. Intimacy is usually shown in friendships and romantic love affairs. Commitment, on the other hand, is the expectation that the relationship is permanent. The last and most common form of love is sexual attraction and passion. Passionate love is shown in infatuation as well as romantic love. All forms of love are viewed as varying combinations of these three components.

Following developments in electrical theories, such as Coulomb's law, which showed that positive and negative charges attract, analogs in human life were developed, such as "opposites attract". Over the last century, research on the nature of human mating has generally found this not to be true when it comes to character and personality; people tend to like people similar to themselves. However, in a few unusual and specific domains, such as immune systems, it seems that humans prefer others who are unlike themselves (e.g. with an orthogonal immune system), since this will lead to a baby which has the best of both worlds. In recent years, various human bonding theories have been developed described in terms of attachments, ties, bonds, and affinities.

Some Western authorities disaggregate into two main components, the altruistic and the narcissistic. This view is represented in the works of Scott Peck, whose works in the field of applied psychology explored the definitions of love and evil. Peck maintains that love is a combination of the "concern for the spiritual growth of another", and simple narcissism. In combination, love is an activity, not simply a feeling.

Ref: Wikipedia


 
 
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

در بند ظلمت و سودای نا تمام

این قوم تا ابد ریشه دوانده اند

 

یاری دگر نمی کند این ذهن خسته ام

این ناکسان همه خاطره ها را تکانده اند

 

خاموشی و نگفتن و شکوایه از کری

این مردمان چرا سر پیمان نمانده اند

 

تا چند این چنین پی تاوان اشتباه

یاری گران چنان در راه مانده اند

 

یار دگر نمانده به من جز مهر و ماهتاب

آن عشقهای خیالی همه بر باد رفته اند...

<خودم>

 


 
 
ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

دنیا نمی ایستد

 

وقتی کنار رودخانه نشسته ای بیشتر حس می کنی

 

که همه

 

روزی خواهند رفت...

 

 

بازی های کودکی جایشان را به مشغله های بزرگسالان مست داده اند

 

و بازیچه های جدید

 

دیگر پلاستیک های بی جان نیستند...

 

 

عشق..

 

آآآی ای عشقهای کودکیم

 

در کدامین بیراهه جاماندید

 

 

چرا کسی نمی فهمد که همه چیز عوض شده است

 

چرا کسی دلگیری آفتاب را به روی خودش نمی آورد

 

 

پس کجایند آن سواران بی ریای آزادی

 

خونشان از کدام نوشدارو پس از مرگ سهرابها رنگین تر شده است؟!

 

کسی چرا فریادهای زیر آب کوروش را نمی شنود

 

طنین دخترکان و پسرکان در خیابان ها به گوش می رسد

 

هنوز هم باید منتظر غروب جمعه ماند؟؟!

 

 

عشق ها در پستوهای خانه ها نهان شده اند

 

و دیگر کسی پرواز را به خاطر نمی سپارد

 

 

کارزار دلگیر...

 

خسته ام...

 

 

در این شب بی ستاره و سرد

 

تنها گرمی دستانت

 

حس بودن دارد...

 

 

باش..

 

 

 

 

 

 

<خودم>

 

 

 

 

 

 


 
 
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

آرزوهای بزرگ تصمیم های بزرگ می خواهند

با کلمات بازی نکن

دستپاچگیت در نگاهت پیداست

می دانم که جایی دیگر

به بیکرانگی رسیده ای

از لطافت دستانت پیداست...

 

دل بستن قانون بازماندگان قبایلیست

که آواز پرنده را می شناختند

و به برگها احترام می گذاردند ...

صبحها به خورشید سلام می دادند

و برای ماه دلتنگ می شدند

 

تاوان کدامین میوه ممنوعه بود

سالهایی که ندانستیم

و سالهایی که نمی دانیم

 

کسی خدا را بیدار کند

باید بروم...

 

<خودم>

 


 
 
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

دستانت را به من بده

تا بگذریم از میان جسدهای متحرک

گرفتار در دالانهای خودخواهیشان

 

نگاهت را به من بدوز

تا تاب بیاورم وحشت بودن در میان دیوارها را

دیوارهایی که بر رویشان فقط شعار می نویسند

 

صدایم کن

 تا فراموش کنم خواب آشفته هر شب را

خواب خوابزدگانی که توهم زندگی دارند

 

و عشق به من بده

تا بار دیگر نفس تازه کنم

در هوایی که دیگر عطر ماندن درونش نیست...

 

<خودم>

 


 
 
ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

قانون بقای آدمها:

آدمها نه بوجود می آیند و نه از بین می روند.. تنها از دنیایی به دنیای دیگر منتقل می شوند!!


 
 
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

آدمهای بی نگاه 

آدمهای بی صدا

آدمهای مشوش

آدمهای مرده...

 

 

کلام حد دارد

فریاد را نمی توان همه جا هجی کرد

انسان بودن تاوان گناهی ست که نمی دانستیم

من

تو

زاده های تخیل یک زمان فراموش شده

دشنه بر سینه های یک نبرد بی دلیل

برای یافتن خویش

 

بی گمان حرفهایم عرق سردی بر پیشانیت می نشانید

وقتی به سختی بزاق خود را فرو می دادی

و دستانت عرق کرده بودند

 

توهم یک زیبایی مطلق همه را فریفته بود

بارها خودکشی کرده بودند

برای نشنیدن دوباره تیک تیک ساعت

 

همه ماتشان خواهد برد وقتی بفهمند خدایی وجود نداشته است

و ماتشان خواهد برد وقتی آیه های آینه ها انعکاسی نداشته باشد

 

بازی تمام خواهد شد

عشق خواهد مرد

من خواهم رفت

و تو

خواهی ماند.

 

<خودم>


 
 
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

رفته بودم تاتر غلتشن ها (The Boors)..  کمدی خیلی جالبی بود نوشته کارلو گولدونی... داشتم به این فکر می کردم که یک نمایشنامه مربوط به ۱۷۶۰ چطور یک سری انسان عبوس در سال ۲۰۰۸ رو می تونه بخندونه....

این یعنی جاودانگی


 
 
ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

تا کجا این چنین پیش خواهیم رفت!!

من محو تو

و تو محو بودن خویش... 

ماه دیگربه دادم نمی رسد

و باد صدای تو را برایم نمی آورد 

تو به فرو ریختن من بی تفاوتی 

و من به بودن تو دلخوش...

<خودم>


 
 
ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

می دونم که هستی
وانمود نکن نیستی


می دونم میشنوی
خودتو به اون راه نزن


می دونم میبینی
زل نزن به یه جا که انگار نمیبینی


می دونم دستمو رو پاهات حس می کنی
خودتو سرد نشون نده


همه فک می کنن دیونه شدم
ولی تورو خدا خودت بهشون بگو تو مجسمه نیستی!!

 

<خودم>


 
 
ساعت ٦:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

 

نوروز تمام شد و باز ماهی ها تنها شدند

 هفت سین دیگر از سکوت چشمانت پر نیست

باز خاطره هایت را برداشتی و رفتی

و من دوباره به انتظار سالگرد نو شدن بوسه هایت

سردی دستانت را بر سر سفره می گذارم...

<خودم>


 
 
ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

بهار آمدنت را در گوشم نجوا می کرد
صدایت از دور شنیده می شد

به زودی در آغوشم خواهی بود...

<خودم>


 
 
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:

 

دیگر جایی برای پنهان شدن نمانده است

کویر شده ام

و صدای قدمهایت سکوتم را می شکند

<خودم>


 
 
ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:

توقیفهای بی تبعید

سکوتهای بی پایان

و سایه های بی تفسیر

 ماندن همیشه طور دیگریست

 به جاودانگیت سوگند

<خودم>


 
 
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:

این شعر رو شادی در جواب شعر من گفته:

کاش می شد صورتکی خندان خرید و خود را آراست،

با تمام لبخندهای مصنوعی

و با تمام حرفهای مصنوعی

و با تمام احساس های مصنوعی،

و بر شادی مصنوع خود بالید!

مثل او،

که هر بار از چاله ای به در می آید و در چاهی می افتد!

وقتی برگشت گمان کردیم که به ما نه که با ما می خندد،

بی خبر از آنکه تنها نقابی تازه بر صورتش نهاده بود،

نقابی خندان!

وقتی رفت،

نقابی تازه تر خرید

لبخندی نو...

هر بار گران تر از پیش

به قیمت خون لحظه های بی بازگشت

به قیمت ویرانی خویش...


 
 
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:

نوار مغریم حرکات مرموزی دارد

رفت و برگشتهای بی تکرار

و سکوتهایی بی فریاد 

باز آمدی به درونم ای مهمان ناخوانده شبهای پر هیاهو و بی زوال 

تب نفسهایت هنوز بوی خاطره می دهد

و تو دیگر یادت نمی آید

که همه چیز را در یک کوله پیچیدی و رفتی

غیر از من

سرم درد می کند

انگار چیزی عوض شده است

درست نمی دانم که چه 

انگار کسی دیگر به تیک تیکهای ساعت اعتنا نمی کند

و کسی دیگر به خورشید صبح به خیر نمی گوید 

چیزی گویا تغییر کرده است 

لحن حرفهایت

نوع نگاهت

و حتی گرمی دستانت 

نکند خواب زده شده ام 

دیشب همین جا بود

خرده های نوشته هایت را به هم چسبانده بودم

تا دوباره بخوانم

شاید باد باز دزدانه داخل شده است

و آنها را برای لالایی درختان برده است 

هنوز درختها خواب آلوده اند؟؟

دیگر از صدای اره های برقی هم کاری ساخته نیست...

نوار مغزیم خطوط عجیبی نشان می دهند

انگار چیزی در حال حرکت است

گمان می کنم امروز مبدا تاریخ است

بهتر است همه چیز را از امروز ثبت کنیم 

انگار لبخند جدیدی خریده ای؟؟

نقابت به صورتت می آید

دیر زمانی بود که دلتنگش شده بودم

و تو دیگر نمی خندیدی... 

زمان بازنمی گردد

و تو

باز خواب دیده بودم انگار... 

نوار مغزیم عادی است...

 

<خودم>


 
 
ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:

من هم مي ميرم
اما نه مثل غلامعلي
که از درخت به زير افتاد
پس گاوان از گرسنگي ماغ کشيدند
وبا غيظ ساقه هاي خشک را جويدند
چه کسي براي گاوها علوفه مي ريزد؟

 

من هم مي ميرم
اما نه مثل گل بانو
که سر زايمان مرد
پس صغرا مادر برادر کوچکش شد
و مدرسه نرفت
چه کسي جاجيم مي بافد؟

 

من هم مي ميرم
اما نه مثل حيدر
که از کوه پرت شد
پس گرگ ها جشن گرفتند
و خديجه بقچه هاي گلدوزي شده را
در ته صندوق ها پنهان کرد
چه کسي اسبهاي وحشي را رام مي کند؟

 

من هم مي ميرم
اما نه مثل فاطمه
از سرما خوردگي
پس مادرش کتري پر سياوشان را
در رودخانه شست
چه کسي گندم ها را به خرمن جا مي آورد؟

 

من هم مي ميرم
اما نه مثل غلامحسين
از مارگزيدگي
پس پدرش به دره ها و رود خانه هاي بي پل
نگاه کرد و گريست
چه کسي آغل گوسفندان را پاک مي کند؟

 

من هم مي ميرم
اما در خياباني شلوغ
دربرابر بي تفاوتي چشمهاي تماشا
زير چرخ هاي بي رحم ماشين
ماشين يک پزشک عصباني
وقتي که از بيمارستان بر مي گردد
پس دو روز بعد
در ستون تسليت روزنامه
زير يک عکس 6در 4 خواهند نوشت
اي آنکه رفته اي...
چه کسي سطل هاي زباله را پر مي کند؟

>سلمان هراتي<

 


 
 
ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:

در مورد سوالی که تو نوشته ۲ تا قبل پرسیدم...

من فکر می کنم که اگه یک دفعه همه آدمها بمیرن هیچ اتفاقی نمی افته و باز زمین خواهد چرخید و خورشید خواهد تابید.. همونطور که دایناسورها از بین رفتن و کهکشان راه شیری باز وجود داره... در چندین ملیون سال نوری دور تر از ما هنوز ستاره هایی وجود دارن که ممکنه اونجا ها نوع دیگه از حیات وجود داشته باشه... کلا منظورم اینه که بودن یا نبودن انسان دلیل بوجود آمدن دنیا نیست.. اصلا انسانها نقشی تو این سیستم ندارن.. یه روزی به دنیا می آن و یه روز می میرن و اصلا معلوم نیست به چه دلیل... به همون شکل که یک ستاره متولد می شه و یه مدتی می درخشه و بعد تبدیل به سیاهچاله می شه... نمی دونم تولد و مرگ یک ستاره در N میلیون سال نوری دورتر از ما چقدر می تونه واسه زندگی ما مهم باشه که بودن یا نبودن ما واسه اون مهمه؟؟ ولی این خیلی برام جالبه که بودن یا نبودن آدمها در کنار هم می تونه تاثیرگذار باشه.... و تنها چیز جالبی که تو دنیا دیدم ارتباطهای (مریی و نامریی) بین روابط انسانهاست 


 
 
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:

اگر کسی را دوست داشته باشی همیشه چیزی برای نوشتن و گفتن به او خواهی یافت... برای همیشه...

<ژه اثر کریستیان بوبن>


 
 
ساعت ٤:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ دی ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:

اگه همه آدمها یک مرتبه از بین برن چه اتفاقی می افته؟ آیا دیگه شب نمیاد ؟ خورشید طلوع نخواهد کرد ؟ ستارگان نخواهند درخشید ؟ ...


 
 
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ آبان ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:

بی گمان وقتی نگاهم به چشمانت دوخته شده بود

چشمانت بسته بود

و گرنه می دیدیم

یادم نمی آید...


 
 
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:

ديگر تمام شد...

ديگر در كنار ساحل شن بازي نخواهم كرد

وقتي تو نباشي

ديگر نقش شواليه اي مغرور را بازي نخواهم كرد

وقتي زره آهنين فقط ظاهرم را پوشانده است

و ديگر به آن جنگل متروك باز نخواهم گشت وقتي بريدايي نمانده است...

همه خاطره ها را همراه با كلبه چوبي خواهم سوزاند

و خاكسترهايش را به دست باد خواهم سپرد

روياهاي كودكيم را در زنبيلي جاي خواهم داد

و عطر گيسوهايت را به دست گلهاي لب رودخانه خواهم سپرد

و خواهم رفت

ديگر نشانيم را حتي از پرنده ها نيز نخواهي شنيد

و ديگر باد برايت زمزمه هاي عاشقيم را نخواهد آورد

سالها بايگاني سر رسيدهايت خواهند شد

و شن بازي را از ياد خواهي برد

خنده كودكي را به قهقهه هاي بزرگسالان مست خواهي فروخت

و سكوت را در ميانه راه جاي خواهي گذارد

اين پايان داستان شواليه است

اينجا ديگر كسي به فكر نقشهاي فرعي نيست

داستان تمام شده است

و همه به فكر رهايي از كرختي پس از آنند

ديگر چيزي براي گفتن نمانده است

و من در استانه بيدار شدنم

ديگر تمام شد...

                                  <خودم>

 

 


 
رابينسون
ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:

کجا بودی آن هنگام که دستانم تنها بود

و چشمانم گرمای نگاهی را جستجو می کرد

من تنها در کنار ساحل، گرم ساختن قلعه های شنی بودم

و تو نبودی که به من بگویی در کنار موج خانه نساز

و تو نبودی که شن بازیم را تماشا کنی

و تو نبودی که بگویی چیزی نگو،  سکوتت را دوست دارم

که نگاهت را دوست دارم

که کودکانه بودنت را دوست دارم

و تو هیچگاه نبودی

آن زمان که آب قلعه های شنی ام را ویران ساخت

و آن هنگام که کودکیم در زیر زمان خاموش شد...

پس از آن من آموختم که قلعه شنی در کنار ساحل نسازم

نگاهم را در چشمان کسی ندوزم

به سردی دستانم عادت کنم 

و با تکه های چوب، قایقی برای رفتن از این جزیره متروک بسازم...

<خودم>


 
 
ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ تیر ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:

صبوری پیشه کن ای اشک یخی

درین دالان سرد و سوزان

که کولاکی در میانه اش برخواسته است

قافله سالار را کسی از یاد نبرده است

هیچ کس گزگز سرما را بر گونه های یخزده اش فراموش نمی کند

باز هم کسانی هستند که سراغ هفت سین را از فریادهای زیر آب کورش می گیرند

در میان نمایش آدمکهایی که وقت ساختن خمیر برای گوشها و دهانشان کم آمده است

و چشمانشان را تیله های شیشه ای رنگارنگ پر کرده است....

 


 
 
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:

حكايتهای ناكجا آباد ۱

به فضل و رحمت يزدان پاك زين پس حكايتهايی از ناكجا آباد می نگاريم كه كه جاييست بد آب و هوا، پر دود و دم كه باد خزان را بر هر جنبنده اش دست تطاول باشد و گرمای تموزش بر هر سوراخی عرق می نشاند. مردمی دارد بس غريبه نواز و دست و دل بسته كه رشك هم می برند و آب بر زير خرمن هم روان می سازند.

القصه

روزی بر مركبی اجرتی سوار بوديم و همی زير لب زمزمه می كرديم و از آب و هوای ناكجا آباد سرخوش بوديم. مركب ران جوان شوخی بود با محاسنی باير و كم پشت كه گويی چارپايان همی در آن چريده اند. جوانك چنان مركب می راند كه گويی روی مركب زاده شده و در تكاپوست كه بر روی آن هم به لقا الله به پيوندد. گاها و يحتمل سهوا حضرت عزراييل را هم به جلوی چشمان ما رهنمون می نمود. باری، به مقصد كه نزديك شديم هميان خود را نظری افكنديم و اثری از هيچ نوع مسكوكي نيافتيم، جبرا يك هزار عباسی از هميان به بيرون كشيديم و تقديم مركب ران كرديم، وی پس از نق های فراوان مدعی شد كه در انتهای مقصد باقی هزار عباسی ما را خواهد داد. ما هم كه از كرده خود پشيمان بوديم كه چرا مركب ران را به جوش آورده بوديم قبول نموديم. از قضا به مقصد رسيديم و ما پياده شديم و منتظر ماباقی! ناگهان برقی از آسمان زد و طوفانی به پا شد و جن و پری از روضه رضوان نازل شدند و مركب ران كمثل نينجا ناپديد گرديد!! ما مانديم و كلاهی كه تا كف نعلين ما كشيده شده بود.


 
 
ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:

سوخته های دلم هنوز بر کاغذهات باقی مانده است

صدایت را کجا نوشته ای؟؟

دیرگاهیست نشنیده ام ش

دیوانه را آزردن هنر عاقلان است؟؟

انصافت را شکر

دانه دانه های دلم را ریختی و

گردن آویز نوازش هایم را آویختی؟؟

مهربانیت را شکر

تمام تصویرهایی که از تو باقی مانده بود

باد با خود برد

تقصیر من نبود

وقتی جلوی پنجره باز در انتظارت به خواب رفته بودم

باد داخل شده بود

به خدا سوگند که کلید گنجه را در دلم پنهان کرده بودم

گویا کسی نشانی کلید را به باد گفته بود

کار خوبی نکردی!!

من هیچ

نگفتی باد هم عاشقت می شود؟؟

دیگر گلها را کسی نمی ماند که نوازش کند

دیگر کسی در ساحل موهایش پر تلاطم نمی شود

و دیگر فرفره ها کودکان را شاد نمی کنند

بس است دیگر

بی خیالی هم حدی دارد

نمی شود که تمام عمر شاهد رسوایی تنگ بلور و ماهی ها بود

شادی کودکان را نادیده گرفت

و عاشق تو نبود

می شود؟؟

صداقتت را شکر

 

<خودم>

 


 
 
ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:

همیشه سخت ترین موانع

بر سر بزرگترین اهداف قرار دارند


 
 
ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳۸٥   کلمات کلیدی:

دیگر به نفس نفس زدن عادت کرده ام...

همیشه باید در پیت دوید!!


 
 
ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٥   کلمات کلیدی:

تمام كنيد بساط عشق و مستي را

به زير آوريد رسم بت پرستي را

سكوت را ز گوش جماعت دريغ مكنيد

به ناله و نفرين زندگي تباه مكنيد

اگر دروغ و ريا جامه مسلمانيست

به تن عباي كفر ايمان پنهانيست

وفا به عهد كرده ايم و چه طعنه ها ديديم

چنين بشد كه از عشق گرديديم

مرا دگر سر انس و ملاطفت نبود

به آن نديده قسم كه جز تو غم نبود

<خودم>


 
 
ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ دی ۱۳۸٥   کلمات کلیدی:

چگونه مي توان گفت كه سكوت، نگفتن است

وقتي چشمان تو فرياد مي زند

چگونه مي توان فهميد زندگي جاري نيست

وقتي باران مي بارد

چگونه مي توان عاشق نشد

وقتي غروب دل انگيز است

و چگونه مي توان عشق تو را باور كرد

وقتي در كنارم نيستي...

<خودم>


 
 
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ دی ۱۳۸٥   کلمات کلیدی:

بی صدا در کناره ساحل ایستاده ای

و باد موهایت را نوازش می کند

نجوایی سکوت را می شکند

آری

صدای شوالیه زخمی ست

نمی خواهد که تو برای نجات او بازگردی

اهریمنان در کمینند

و تو تنها دلخوشی شوالیه برای تسکین زخمهایش هستی

هرچند دشنه هنوز در پهلویش می سوزد...

پس آزادی را جشن بگیر

و تنها آواز قناری در قفس را به یاد داشته باش


 
 
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٥   کلمات کلیدی:

وقتی باید رفت ، باید رفت

زمان ماندن نیست نازنین

كبوتر ها را بر شاخه ها مصلوب كرده اند

و تو نیز روزی بر شاخه خواهی خشكید

دلت تند تند می زند

نكند برای كور سوی كوچه باغها دلتنگی !؟

یا كاه گل دیوار ها !؟

و یا دست مهربانی كه زمستانها خرده نان بر زمین می ریخت

آری

عاشق آن دختركی شده ای كه از پنجره لانه ات را دید می زد

و روزی "باد او را با خود برد"...

ولی دیگر شاخه جای ماندن نیست

و تو نیز روزی بر شاخه خواهی خشكید

<خودم>


 
 
ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۸٥   کلمات کلیدی:

معصومیت نگاهم از پاكی احساس توست

شوق زیبای پریدن را تو به من آموختی...

در آن دم به ناگاه یافتم

كه چه مظلومانه نگهبان درد اسارتی بودم

كه چیزی بر جای نگذاشت جز

سپیدی موی و خستگی و دردمندی روح...

و تو پریدن آموختی به من

در آندم كه معصومیت نگاهم تشنه ی رهایی از زنجیر خاك بود

و من می خواهم پر بكشم دوباره

بر آسمانی كه زمانی زندان بان احساسم بود

و اكنون شوقی برای دیدن شوالیه است

شوالیه ی نجات دهنده روزهای تنهایی و اسارت

كه معصومیت نگاهم را قرین زیبایی سپید برف و پاكی احساس خواهد كرد

برفی كه سالیان سال چشمانم در جستجوی حرارتی غالب بر سرمایش

اشك حلقه می زد

بر معصومیتی خاموش...

<پرنده کوچک خوشبختی>


 
 
ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۸٥   کلمات کلیدی:

معصومیت فراموش شده ای را كه سالها در دلها جستجو می كردم

در چشمانت یافتم...

در پاكی نگاهی كه سكوت تنهاییم را در هم ریخت

و شوق پریدنی كه اسارت را از یادم برد..

<خودم>


 
 
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آبان ۱۳۸٥   کلمات کلیدی:
نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم
درین سراب فنا چشمه حیات منم

و گر به خشم روی صد هزار سال ز من
به عاقبت به من آیی که منتهات منم

نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی
که نقش بند سراپرده ی رضات منم

نگفتمت که منم بحر وتویی یکی ماهی
مرو به خشک که دریای با صفات منم

نگفتمت که چو مرغان بسوی دام مرو
بیا که قوت پرواز و پر و پات منم

نگفتمت که ترا ره زنند و سرد کنند
که آتش و تپش و گرمی هوات منم

نگفتمت که صفتهای زشت در تو نهند
که گم کنی که سرچشمه صفات منم

نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت
نظام گیرد، که خلاق بی جهات منم

اگر چراغ دلی دانک راه خانه کجاست
وگر خدا صفتی دانک کدخدات منم
<مولانا>

 
 
ساعت ٦:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٥   کلمات کلیدی:

بازیچه های جدید همیشه کودکان را مجذوب می کند

 غافل از نگاه معصوم عروسک کنج دیوار!!


 
← صفحه بعد