ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

سهم من از نگاهت


لغتهایی ست که درز می کند از چشمانت


و می نشیند روی دستانم


من زل می زنم بهشان


ساکت


و دور از نگاهت همشان را سر می کشم


 

گفتی چونی؟


گفتم بر سر باد نعره می زنم


که همه چیز را بر هم زد


و لغتهایت را برد


گفتی لغتی که بیرون بیاد و "تو" نباشد باید برود


و من لام را مزه می کردم هنوز


مثل لبهایت


 

گفتی کجایی؟


گفتم این جا، کنار تو


گفتی: این تمام می شود،


و من ب را می بوییدم


مثل بودنت


 

گفتی چشمانت را ببند


بستم


گفتی ببین


و من سین را دیدم


مثل نام تو..


 
 
ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:
 وقتی تمام می شود این خط ها

برای من سیاهی کاغذ می ماند

و برای تو شعری ناب

 
 
ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

دلم کودک شده است


بهانه گیری می کند


و من شده ام  تاریکی اتاقی

که خواب را از چشمانش می گیرد


روشنم کن


 
 
ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

وقتی ح برای تو حلال بود و برای ما حرام


حال ما با تو فرق داشت


 
 
ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: روز ،نور ،سایه

 

 
من حس می کنم روز بهانه ایست
 
برای بازی نور با سایه تو

و برای گرم شدن من زیر آفتاب


من صدایی می شنوم

مدام تکرار می شود این توهم

این شب است که در کمین نشسته است

تا گلها را برباید

و رودخانه ها را بخشکاند

و سایه تو را ببرد 


من سایه ات را محکم گرفته ام...
 


 
 
ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: صدا ،علف ،عشق ،باران

به سبکی این صدا ایمان بیاور

باد برای تو تکرار می کند زندگی علفها را

و برای تمام کسانی که ایستاده اند در ردیفهای موازی

فال گوش

منجمد

 

شتاب کن به این صدا

این صدا خوبست

این صدا جنگ را تمام می کند

این صدا سوت می زند در تنهایی

این صدا به باران دست می دهد

این، صدای علفهای زیر پای من است که عاشق بودند  ...

 

<خودم>


 
 
ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: شعر ،دروغ ،صداقت


من به شعر وعده داده ام

کلماتم را بیاورم

بر لب پله بنشینم

مدادم را بتراشم

و آن قدر دروغ بگویم

که همه دیوان اشعارم را به آتش بکشند

آنگاه فقط تو می مانی و من و سکوتی صادق 


<خودم>


 
 
ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: دوری ،باد ،سیگار

 

یک قدم که دورتر می شوی

هوا رخنه می کند به خاطراتم

رنگ از رخسار گلها می پرد

و چشمانم بی خودی خیس می شوند

 

 دورتر که می شوی

باد گوشه ای می نشیند

سیگار می کشد

و ساعتم می خوابد

 

یک قدم که دورتر می شوی

یک جفت جای پا بیشتر روی زمین می ماند

و یک سایه اضافه می شود به در هم رفتگی سایه هامان

 

بیشتر که می روی

دوباره یک سایه است

و یک رد پا

و من یادم می آید

که باد سیگاری نیست

 

<خودم>

 


 
 
ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: خواب ،بوسه

 

من خواب یک پرنده را دیدم

که در دستان تو لانه کرده بود

و خواب گلی که از شانه هایت می رویید

من دیدم که آسمان به تو لبخند می زد

و باران تو را صدا می کرد

 

در شالیزار بود انگار

که صدایم کردی

و آفتاب بود انگار بوسه ات

 

بیدار که شدم لبانم هنوز گرم بود

 

 

<خودم>


I had a dream

A bird was nesting in your hands,

And flowers were growing on your shoulders,

I saw the sky was smiling at you,

And the rain was shouting your name.

 

I guess I heard you calling my name at the meadow

And your kiss was like sunshine

 

When I woke up, my lips were still warm


 
 
ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: باغ ،باران

 

1455336pr5n93ya3p.gif image by Anamaria Barrios Fantasy

 

تو در باغ برای گلها شبنم می چیدی

و برای باد فرفره  می ساختی

 

من در پی ات بودم 

در خیابان هایی که بعدازطهرهایش

مزه ی گس عریانی می داد

و شبهایش

فریادهای خفته را لالایی می کرد

و تو نبودی

 

به باغ که رسیدم باران می بارید...

 

<خودم>

 

In the garden,

You were collecting dew drops for the flowers

And making spinners for the wind

 

I was searching for you in the streets

Whose afternoons

Feel of the numbness of nudity,

And whose nights

Sing silent shouts as lullabies.

But you were not there.

 

When I came upon the garden,

It was raining...

 

 


 
 
ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: ذهن خالی

 

حکایت غریبیست

ذهن خالی من و اندیشه های نقطه چین

سفیدی کاغذ و رد هوسرانی مداد

نیاز من و ناز کلمات

 

حکایت غریبیست

دستان من و آغوش تو ...

 

<خودم>


 
 
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: مرداب

بوی تعفن به مشام می رسد

در اینجا که من زنده ام

همه چیز فرو می رود

همه چیز در سیاهی مرداب



من فریاد زدم وقتی فرو می رفتی

و کسی نبود

هیچ وقت هیچ کس نبوده است

باد بود که در گوشمان می پیچید

و ما مست می شدیم



من فریاد زدم وقتی فرو می رفتی

و کسی نبود که بداند

و هیچ وقت کسی نمی دانست

که چرا من در مرداب می رویم

 

<خودم>


 
 
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ امرداد ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

من باد بودم و تو باران،

در هم می تنیدیم

و برگها از زمین فرار می کردند

و دوباره به شاخه ها می چسبیدند

سبز

 

کولاک می شد

وقتی در آغوشم بودی

روی سنگفرشها

زیر برگها

لای موهای دختران خیابانی

و روی پستانهای زنی برهنه در برابر پنجره باز

 

کسی صدا زد

پنجره بسته شد

و صدای غلتیدن ما روی شیشه

خواب را حرام کرد بر مرد همسایه

<خودم>


 
 
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

با کدامین پرنده به دیدار آسمانهایی بدون خورشید

و بدون ابر شتاب می کنی؟

 

بایست

 

من برای یافتن دلمشغولی های یک گیاه

به مهمانی کرمهای خاکی رفته ام

 

و برای رسیدن به اوج لذت

جاودانگی را عریان کرده ام

 

سیلی به گوش باد زده ام

و به خورشید تهمت هرزگی زده ام

 

ماه را شبها در خیابان فروخته ام

و به زمین حرفهای رکیک آموخته ام

 

سوگند می خورم که گیاه دلش نمی آمد

که من رازش را بر سر صنوبر ها افشا کنم

 

و دلش نمی آمد که بگویم در ریشه چه می گذرد

 

من به اسبهای وحشی نجابت آموختم

به کرکسها مهربانی

و به گرگها نوع دوستی

 

من ساقه های یک گل را از پیچک نجات بخشیدم

و برای کفتارها غذای تازه آوردم

 

من در بیابان جنگل رویاندم

و حشرات را از تارهای عنکبوت رها کردم

 

به خدا برنامه هفتگی دادم

و شیطان را به مرخصی فرستادم

 

 

قدری بایست

 

دیگر کاری نمانده است

می توانم در دستانت عاشق شوم

و با بوسه هایت بمیرم

<خودم>


 
 
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

 

انتظار، قربانی خواهش دیدنت می شد

 

وقتی تنها سکوت بود

 

و تو باران بودی

 

 

من محو می شدم در گونه هایت

 

که خیس

 

و در لبهایت

 

که سرخ

 

 

ببین

 

این گونه تاوان می دهم

 

به گلهایی

 

که ندادمت

 

و به کلماتی

 

که نستودمت

 

 

من اسیر شده ام

 

و خواهش دیدنت قربانی انتظار می شود...

 

 

<خودم>


 
 
ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

برایم دفتری بیاور

پر از مهرهای صد آفرین

می خواهم بنویسمت

 

مداد خریده ام

قرمز

سیاه

 

نامت را دورنگ

روی همه خطوط می نویسم

و تمام گلهای باغچه را به آن می آویزم

 

به مدادهایم فرفره سنجاق می کنم

تا بوسه نفسهایت

جریمه هایم را ببرد بر باد

 

سرمشق هایم را پاره می کنم باز

و به مدرسه می روم

با دفتری پر از نام تو

 

باور کن

مدرسه ما فرق می کند

ما درگوشه کلاس می ایستیم ...

<خودم>


 
 
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

لکه های سیاه

روی کاغذهای پراکنده

 

رد دلتنگی من

در برابر خواهش نوشتن تو...

در برابر سبکی تحمل ناپذیر هستی

 

امتناع مداد از نوشتن

بی توانی کاغذ در به آغوش کشیدنت

و شانه های من

نور ماه را به عاریه گرفته اند

برای گفتن از چشمانت

 

نگفتم بهشان که لغتهایم را سپردم به آب

 

فقط قدری عین شین و قاف مانده است... بی نقطه

<خودم>


 
 
ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

حسودم

 

به تمام پسرانی که عاشقت بودند

 

با چشمانی لرزان

 

و دستانی سرد

در انتظار لمس گرم دستانت

 

حسودم

به باد که لابلای موهایت می پیچد

مجنون وار

 و  سرمست 

 

حسودم

به زمین

که قدمهای تو را می شمارد

بی قرار

 

و این قبل از قصه رسواییم در نگاهت بود

 

به همه شان حق می دهم بعد این ... 

<خودم>


 
 
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

بادهای وحشی به تاراج برده اند جاودانگی بوسه هایت را

 

روی علفزاری که بدنهامان همخوابه شدند

 

و روحهامان سرشار

غروب را می نگریستند

 

ما رها

 

ما ابدیتی بی صدا

 

جای می گرفتیم در قطرات شبنم صبحگاهی

زیر درختان همیشه سبز

 

بوسه هایت برای من

و لبهایت برای هر که در آغوش داردت...

 

<خودم>


 
 
ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

سهم تو

نگاهی بود که خاک شد

سهم ما دستانی که رویید

و سهم آنها نفسهایی که به شماره افتاد...

 

این بار هم ای زیاده خواهان

سهم ما

در ازای سهم شما...

<خودم>


 
 
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

 

تکرار خسته کننده می شود

 

 

چون همآغوشی های پی در پی

 

 

و فریادت می پیچد

 

 

در پیچیدگی زمان

 

 

چون باکره گی ای تکرار شونده

 

 

در صبح روسپی گری ای مقدس

 

 

 

و این شروع ماندن است

 

 

در فکرهایی که رهایت نمی کنند

 

 

تا ابدیت

 

 

تا بازگشت به آغاز هستی

 

 

به تولد زمان...

 

 

<خودم> 

 

repetition is boring


the same as having sex repeatedly


your scream resonates through the complexity of time


the same as returning to virginity


at the dawn of a sacred prostitution



as such is the beginning

 
of the thoughts which do not leave you alone


until the end of eternity


until the starting point of the universe


until the birth of time

 

<S.U.>

 

 


 
 
ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

 

 

پیله

خانه اجدادیمان بود

و پروانه شدن رسم مان.

تار و پود تان بر باد خواهد رفت

به شوق فرو خورده گلهای منتظر...

 <خودم>


 
 
ساعت ٦:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

همه داراییم کلماتی بود

که سر هم می کردم

برای گفتن از دستانت

کلمات محدود

کلمات گنگ

 

چه چیز فراسوی بودن من

می تواند

که آزاد کند هستیم را

از دست و پا زدن در این زمان تکراری

 

آغوشت

یا تمنای بوسه ای بی جان در وداع

 

دیگر ذهنم خالیست

از انبوه پراکنده آدمها

و سودایشان برای زندگی ابدی

 

همه چیز غربال می شود

و فرو می ریزد

در طنین نفسهایت

 

حتی آیینه ای که زمانی عکس دو نفره مان بود

<خودم>


 
 
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

به تاریکی خو کرده

چشمانت

دنیا نزدیک آمده انگار

و تو پوست شب را لمس می کنی

کسی شمعی برای دنیا بیاورد

ما به وضوح تصاویر در شب شک کرده ایم

و به باکرگی خورشید در ابتدای سحر

خدا را در آب گل آلود نقاشی کرده ایم

و به شیطان تهمت ناروا زده ایم

زبانمان دو دم بود

وقتی می گفتیم دوستت می دارم

و دوستمان لبخندی بر لبش نقاشی کرده بود

نباید در شب می خوابیدیم

شب را باید فهمید

عشق را،

باید لمس کرد.

باید زیست...

<خودم>


 
 
ساعت ٤:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

چشمهایت رسوایم کرد

 

وقتی با دلهره همه جملاتی که مرور کرده بودم

 

از یادم رفت

 

وقتی گیسوانت

 

لابلای کلماتم بازی می کرد

 

و من به بر هم ریختگی ناتوان کلمات

 

می اندیشیدم

 

در برابر دیدگانت

 

و به لبخندی

 

که نه دیگر نقش صورتت

 

که سوگند نامه من برای سوزاندن لغت نامه هایم بود

 

<خودم>

 

Your eyes revealed me almost,

 

while I forgot all the words I'd prepared to say

with presentiment…

 

While your hair was playing amongst my words,

I was thinking to consternation of incapable words,

In front of your eyes,

And to your smile, which was not more than a mere gesture,


but rather an oath to burn up my lexicons…

 

<S.U>

 


 
 
ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

سکوت همه جا را گرفته بود

و تو زاده شدی،

تاریکی بود

و تو خندیدی،

دلها سنگی

و تو عاشق شدی

 

آن صفیر که سینه ات را شکافت

ظلمتی بود

که خنده ات را نمی تابید

از آن پس

سکوت در خود ماند

و فریاد را به نگاهت بخشید...

 

<خودم>

 


 
 
ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ خرداد ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

وجود تو 

وجود من

آمیخته به هم

شکل می گیرد

در حرکتی آزاد

فراسوی بودن

و زمان

 

 

دیگر کوری نخواهد بود

دیگر کسی نخواهد مرد

دستانم دیگر نمی لرزند

اکنون زمان بودن من است

و کودکانه گفتن ام

در حضور تو

من مسیح شده ام در نگاهت...

 

<خودم>

Your existence,

my existence,

mixed up together

form something new

in a free movement

beyond "being" and "time"

 

There would be no more blind people

There would be no more death

 

My hands are not trembling anymore

 

It is my time, to be

and to say

in a juvenile manner, in your presence

 

I've became Christ in your looking…

<S.U.>

 


 
 
ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

انگشتهام خشکید به دهانم

نگاهم

مبهوت

بی امتداد

 

می کشیدم انگار

 

من به عهد بودم

تو حوا آفریدیش...

<خودم>


 
 
ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اسفند ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

زمان نهیب می زندم،

بازگشتی نیست

و تکراری

 

به سادگی خوشه ها می خشکند

و آبها فرو می روند

در زمین

 

انگشتانت می لرزند

 

مرده است خدا

و تو به یک توهم مطلق زانو زده ای

 

شمشیرها فرو می آیند

و تو بی سهم

و قانع به جیره ای روزانه

 

شاید آنکه به صلیب کشیدند

بی گناه،

عشق

یا عصمت به تاراج رفته یک نوازش بود

 

و آن رها شده

سرگردانی نگاه

در جستجوی بوسه ای حقیقی

 

و فراموشی نهیب زمان

 

تکرارم کن...

<خودم>


 
 
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

زکام شده اید انگار

گلوتان ملتهب است

چشمهاتان خیس

و نفسهاتان

سخت...

 

فریاد کنید

روزی سه بار

شادی را قبل خواب قرقره کنید

نگاهتان را بخور بدهید

و یادتان باشد

عشق را عضلانی تزریق کنید

<خودم>


 
 
ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

شاید چیزی باقیست هنوز

 

برای زندگی

 

گرمی نگاهت

خنده ات

و یا بوسه ات

 

بوی نا گرفته اند همه

جز خاطره ات که از اول بارانی بود...

<خودم> 


 
به بهانه میلاد تو...
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

روبرویم بودی.. سکوت بود و تو نگاهم می کردی و من محو چشمانت بودم.. لحظه ای دیگر پرسیدی که کی متولد شده ام... و من روز و ماه و سالی را گفتم که ثبت شده بود... شاید اتفاق بود تقارن یک زایش... همزاد !؟... شاید هم برای پوشاندن خطایم این طور وانمود کردی... خطایی که به گفتنش عادت کرده بودم... تاریخی که دیگر وجود نداشت، زیرا من تازه متولد شده بودم... آن هنگام، در چشمانت...


 
 
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

کلمات بی مفهوم

کلمات گنگ

ذهنم روزه سکوت گرفته است گویا

 

کاش احساسم را نمی بردی...

<خودم>


 
 
ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ دی ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

بیایید بازی کنیم

دوباره

 

گویا

وضعیت سفید شده است

 

آژیر...

یادت هست؟

 

لطفا از پناهگاهتان بیرون بیایید...

 

دوباره بازی می کنیم

توپمان کجاست؟!!

 

<خودم>


 
 
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

ساکت...

صدای گریه می آید

شاید کسی مرده است

یا یکی زاده شده

شاید کسی رفته

یا یکی برگشته...

حتم دارم که کسی عاشق شده است

یا یکی عشق را از بین برده است...

 

ساکت...

صدای باد می آید...

 

<خودم>


 
 
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

خواهی مرد

در بیمارستان

زیر دستگاههایی که همه چیزت را ثبت می کنند

 

و بعد تو

همه خطوط صاف خواهند شد

 

خواهی مرد

مانند یک نئاندرتال در غار...

 

<خودم>

You will die in a hospital

While all the instruments are recording your life signals,

And then there would be only straight lines…

 

You will die

Like a Neanderthal in a cave...

<S.U.>

 


 
 
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

دلم لغزید در گودالی

 

 

و فرو افتادم در خنده ات

 

 

کاش هوا بارانی نبود...

 

 

<خودم>


 
 
ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

یاد باد آن روزگاران...

 

چند بودم در پی باد صبا                   چون مرا سودی نبود کردم رها

گفتم ای باد صبا نزدیک آی               دارمت چندین سخنها پیش آی

چونکه آمد پیش در دامی فتاد            گریه و شیون ز آنجا سر بداد

هر کجا هویی کشید و ره نبود            بی نوا هو را نمی دانست سود

چونکه هر جا می رود هو می کشد        خود نداند چه چگونه می کشد

معنی هو را نمی داند ملنگ                می زد از بهر رهایی هرچه چنگ

سر پر از باد و دلش خالی ز مهر           ادعایش تا بلندای سپهر

هر طرف می زد سر خود را به سنگ      سر بر آمد بیشتر از باد و بنگ

آن صبا مست از خیال خام بود             پر ز باد و بی خود از این جام بود

چرخ می زد بی هدف چون آسیا            آسیا را باد گرداند ز جا

چرخ چرخان می کشد خود را به دور       دور باید دور از خود دور دور

بانگ زد یک سنگ کاندرش حبس بود    کای پسر این چرخها دارد چه سود؟

پر ز خالی شو تهی شو از پری                ناگهان از دام و زندان بپری

چون تهی گردی بگردی گرد خود           گرد بادی پر توان سازی ز خود

دام را اندر خودت خواهی کشید              ناگهان از بند ذلت وارهید

این تو را باشد نخستین جایگه               اندرین وادی به دانش گام نه

وز به گلها و خلایق بی دریغ                 سوی صحراها ببر یک تکه میغ

باش اکنون باد را تصویر نیست               بازگشت آب را تدبیر نیست

<خودم>


 
 
ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ دی ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

با شور و اشتیاق فراوانی دفتر مشقم را به معلم دادم. با خودم فکر می کردم که بهترین مشق دنیا را نوشته ام و معلمم حتما "هزار آفرین" زیبایی بابت آن در دفترم ثبت خواهد کرد. خطوط ضربدر قرمز رنگی که بر صفحات دفتر ثبت شد، تمام رویاهایم را در هم ریخت و اندوه شدیدی بر من غلبه کرد. خودم را سرزنش کردم و از این که بهترین تلاشم را نکرده بودم بسیار غمگین شدم. با خود گفتم این بار بهترین مشق را خواهم نوشت. نهایت سعی خودم را کردم تا از دفعه قبل بهتر بنویسم. رویاهای قبل دوباره در سرم قوت گرفت و این بار انتظار پاداش بیشتری داشتم. اما باز ضربدر قرمز عایدم شد... بار سوم... چهارم... پنجم... دهم... و حتی آخرین برگ دفتر صد برگ مشقم... تنها عایدی دست خطی که هر بار بهتر از دفعه قبل می شد، تنها ضربدر قرمز رنگ بود...

درک این مسئله برایم دشوار بود، چون من در هر مرحله بهترین کارم را ارائه داده بودم و به علاوه هر مرحله از دفعه قبل بهتر بود.. ولی همواره جواب یکسان بود

کم کم دریافتم که

- ضربدر قرمز رنگ تنهاترین و بزرگترین هدیه ایست که برخی آدمها در برابر موفقیتهای ما می توانند به ما اعطا کنند. آنها تحسین بهتری بلد نیستند.

- عملکرد آنها مانند سکه دو رو دارد. طرف بد را به سوی خود گرفته اند (از دیدن زیبایی پیشرفت دیگران محرومند) و طرف خوب را به سمت ما گرفته اند (زیبایی تلاش برای بهتر شدن و پیشرفت را به ما هدیه می کنند).

- نفسِ تلاش کردن و تحمل سختی ها زیباست، هرچند که ظاهرا در آخر نتیجه ای به دست نیاد. گاهی نتیجه آخر کار "هزار آفرین" نیست، ضربدر قرمزِ .

- ضربدرهای قرمز و آدمهایی که ازشون استفاده می کنند، همیشه همه جا هستند و منتظرند که به شیوه خودشون بهت تبریک بگن و با حسادتها، دروغها، تهمتها، غیبتها و کارهای ارزشمند دیگه شون، یک بار دیگه بهت یادآوری کنند که  "تو آدم منحصر به فردی هستی"...


 
 
ساعت ٦:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

پدرم دعوایم کرد،

رد خودکار معلم هنوز لای انگشتانم است

 

و همه بزرگترها

 

مسخره ام کردند

وقتی عشق را با غین نوشته بودم

 

تقصیری نداشتم

پیش از آنکه قاف را بخوانیم

دیده بودمت...

<خودم>


 
 
ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

همان یک لحظه کافیست

برای زنده شدن در یلدای چشمانت

 

دیگر از مسیح کاری نمی آید...

<خودم>


 
 
ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

ذره ذره می شدم

در نگاهت

و باز سرهم می کردیم

با بوسه ات

چه بازی کودکانه ای...

 

چرا در نیمه

 

ناگهان بزرگ شدی؟؟

<خودم>


 
 
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

فوتون های سرمست

فوتون های شاد

رها در ابدیت

از ستاره ای در دلو

و پایانی ابدی

در چشمانت

در برابر بوسه های میرا

و دستی که کورسویی را در بی نهایت نشان می دهد

 

ما سرمست

ما شاد...

<خودم>


 
 
ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

آتش در دستان تو بود

و من روح خسته و سردم را

به میهمانی گرم دستانت می آوردم

تا زنده شود

و در نگاهت باز بمیرد...

<خودم>

,
 
 
ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

شادمانی و خوشبختی در یک نت تنها نهفته نیست

شادمانی آن چیزی است که در دو نتی که با هم تلاقی می کنند وجود دارد

بدبختی وقتی است که نت عوضی نواخته شود، چون نت شما با نت همسفرتان در نمی آمیزد

خطرناک ترین جدایی ها میان مردم در همین نکته نهفته است:

در ضرب آهنگ ها...

 

<کریستین بوبن>


 
 
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ آذر ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

All we have lost, will never be returned to us...

The heart will not heal...

All we can do is make peace with the past and try to learn from it...


 
 
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

دقیقا آن هنگام که انتظارش را نداری

رخ خواهد داد

 

نگاهی تازه

و قلبت باز فروخواهد ریخت

 

به همین سادگی...

 

به همین سادگی

به زندگیم آمدی

 

و به همین سادگی

رفتی

 

و من هنوز نگاه می کردم

و طعم بوسه ات هنوز باقی بود...

 

باز غیر منتظره رخ خواهد داد...

 

<خودم>


 
بازخوانی
ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

 

گفتی دوستت دارم و رفتی. من حیرت کردم.

 از دور سایه هایی غریب می آمد از جنس دلتنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق. با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت. گفتم عشق را نمی خواهم. ترسیدم و گریختم. رفتم تا پایان هرچه که بود و گم شدم. و این ها پیش از قصه ی لبخند تو بود.

جای خلوتی بود. وسطِ نیستی. گفتی:«هستم.» نگریستم اما چیزی نبود. گفتم:«نیستی» باز گفتی:«هستم». بر خود لرزیدم و در دل گفتم نه نیستی. این جا جز من کسی نیست. بعد انگار گرمای تو در دل ام ریخت. من داغ شدم گر گرفتم تا گیج شدم. بعد لبخندی زدی و من تسلیم شدم. گفتم:«هستی! تو هستی! این من هستم که نیستم». گفتی:«غلطی». و این هنوز پیش از قصه ی دستهای تو بود.

وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه. از پاره ابرهای هجر باران شوق می بارید و این تکه گوشت افتاده در قفس قفسه ی سینه ام را آتش می زد و من ذوب می شدم و پروانه ها نه. فرشته ها حیرت می کردند و این وقتی بود که هنوز دست هات انگشتانم را نبوییده بودند.

یک شب که ماه بدر بود و چشم هاش را گشوده بود تا با اشتیاق به هرچه که دلش می خواهد خیره شود تو شرم نکردی و ناگهان با انگشتان دست هات هجوم آوردی تا دست هام را فتح کردی. انگشتانت بر شانه ی انگشتانم تکیه زدند و در آغوش آنها غنودند. تو ترانه های عاشقانه می سرودی من اما همه ترس شده بودم. چیزی درونم فریاد می کشید. چیزی شعله ور می شد. شراره های عشق می سوزاند و خاکستر می کرد و همه از انگشتان تو بود. من نیست شده بودم. گفتی:«حال چگونه است؟» گفتم:«تو همه آب من همه عطش. تو همه ناز من همه نیاز. تو همه چشمه من همه تشنگی». گفتی:« تو همچنان غلطی». و این هنوز پیش از قصه ی نگاه تو بود.

فرشته ای پر کشید تا نزدیک تر آید و در شهود با ماه انباز شود. من به خاک افتادم. ناخن هام را با انگشتانت فشردی و لبخند پاشیدی. گفتی:« بر خیز». گفتم:« نتوانم». بعد ناگهان چشم هات تابیدند و من تاب از کف دادم. مرا طاقت نگریستن نبود اما توان گریستن بود. بعد تو اشک هام را از گونه هام ستردی.

فرشته پیش تر آمده بود. من گویی در چیزی فرو می رفتم. گفتم:« این چیست؟» گفتی:« اندوه!اندوه!» بعد فرو تر رفتم.

بعد تو دست بر سرم نهادی و مرا در اندوه غرقه کردی. فرشته از حسادت لرزید و بالهاش از التهاب عشق من سوخت. 

گفتی:« حال چگونه است؟» دیگر حالی نبود. عاشقی نبود. عشقی نبود. فرشته ای نبود. هرچه بود تو بودی.

بعد تو لبخند زدی و گفتی:« چنین کنند با عاشقان »

                          <از مجموعه داستانهای مصطفی مستور>

 


 
 
ساعت ٥:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

تو زیست شناسی سلولی، تمایز به پروسه ای می گن که سلولهای بدون عملکرد خاص، به سلولهایی با عملکردهای خاص تبدیل می شن.. یه سری قلب می شن یه سری مغز، یه عده چشم و ... اگه تمایز نبود ما همون سلول اولیه می موندیم.. بدون هیچ عملکرد خاصی... هیچی...

اگه دوست نداری آدم معمولی باشی... به تمایز نیاز داری... کاری کن که متفاوت باشه...

عملکرد خاص تو...


 
 
ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

بی سبب نبود،

طلسم شده ای...

 

وقتی مهتاب را به نظاره نشسته بودیم،

دستانم را رها کردی

و به جمع مردگان پیوستی

 

سراب بود آنچه در چشمانشان موج می زد

و تو

محو،

نشنیدی فریادم را،

همچون عروسکهای کوکی...

                            خوابزده،

                                    بی نگاه... 

 

من هنوز مهتاب را می نگرم

و در انتظار سپیده دم...

و گویی کسی،

شاید تو،

اینجا بوده است

هنوز دستانم گرم است...

 

گمان می کنم خسته ام

هذیان می گویم انگار

 

باید باور کنم

باید باور کنم که گرمای دستانم از ها کردن های مکرر است

باید تا صبح بنشینم

تا گزگز آفتاب بفهماندم

که تنها بوده ام...

<خودم>


 
 
ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

روزی که به دنیا آمدم باران می بارید و رنگین کمان در آسمان نمایان بود. من گریه می کردم و  مادرم رنگین کمان را به من نشان داد تا ساکت شوم. زیر گوشم می گفت: وقتی همه آسمان را ابرهای تیره پر می کنند، باران می بارد و همه چیز را می شوید و در این هنگام است که آفتاب دوباره طلوع خواهد کرد و رنگین کمان پدیدار می گردد.. به من آموخت که هماره زندگی چنین است... ابرهای تیره بر تو هجوم می آورند تا بارانی شوی.. رقیق شوی.. بوی خاک از وجودت برخیزد و سپس روزنه های نور از لابه لای تیرگی بیرون می آیند و رنگین کمان را خواهی دید.. به من آموخت که رنگین کمان در وجود من است و تنها کسانی آن را می بینند که با من زیر باران خیس شده اند، با من در بوی خاک نفس کشیده اند و با من تا تابش نور مانده اند... مثل مادرم، زمین و پدرم، آسمان...


 
 
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

 

مشق عشق می کردم با چشمانت

در نگاهت که به اندازه سادگی خیالم بود...

 

چشمانت را نبند

 

من باز خواهم گشت

نفرین خدایان سودی نخواهد داشت

رویین تن شده ام

و از دستانم گیاه می روید

سبز شده ام

 

سوسوی آن چراغ

ذکر شبهایی است که ماه گرفته است

و تو با من به آن می نگریستی...

کسی حقیقت را پنهان کرده بود

و تو نمی دیدی که خورشید در دستان من است...

 

چشمانت را نبند

صبح شده است

باید رفت...

 

&l