یاد باد آن روزگاران...
چند بودم در پی باد صبا چون مرا سودی نبود کردم رها
گفتم ای باد صبا نزدیک آی دارمت چندین سخنها پیش آی
چونکه آمد پیش در دامی فتاد گریه و شیون ز آنجا سر بداد
هر کجا هویی کشید و ره نبود بی نوا هو را نمی دانست سود
چونکه هر جا می رود هو می کشد خود نداند چه چگونه می کشد
معنی هو را نمی داند ملنگ می زد از بهر رهایی هرچه چنگ
سر پر از باد و دلش خالی ز مهر ادعایش تا بلندای سپهر
هر طرف می زد سر خود را به سنگ سر بر آمد بیشتر از باد و بنگ
آن صبا مست از خیال خام بود پر ز باد و بی خود از این جام بود
چرخ می زد بی هدف چون آسیا آسیا را باد گرداند ز جا
چرخ چرخان می کشد خود را به دور دور باید دور از خود دور دور
بانگ زد یک سنگ کاندرش حبس بود کای پسر این چرخها دارد چه سود؟
پر ز خالی شو تهی شو از پری ناگهان از دام و زندان بپری
چون تهی گردی بگردی گرد خود گرد بادی پر توان سازی ز خود
دام را اندر خودت خواهی کشید ناگهان از بند ذلت وارهید
این تو را باشد نخستین جایگه اندرین وادی به دانش گام نه
وز به گلها و خلایق بی دریغ سوی صحراها ببر یک تکه میغ
باش اکنون باد را تصویر نیست بازگشت آب را تدبیر نیست
<خودم>